فريدون بن احمد سپهسالار

290

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

ترا نديد بگلشن دمى نشست و بخاست * برون دويد ز گلشن چو آب سجده‌كنان كه جويبار سعادت كه اصل جاست كجاست * چو اهل دل ز دلم قصهء تو بشنيدند ز جمله نعره برآمد كه مست دلبر ماست * پس آدمى و پرى جمع گشت و بر من گفت بده ز شوق نشانها كه اين دمت چو صباست * جفات نيز شكروار چاشنى دارد زهى جفا كه درو صد هزار گنج وفاست * ترا رسد طرب و شادى اندرين عالم كه آسمان و زمين از تو زنده و برجاست * دو چشم تن چو چراغند و نور هر دو زبان چراغ اگرچه ز پستيست نورش از بالاست * نه آب و موج ز بحرست و تابش از خورشيد نه خاك جزو زمينست و نه سما ز هواست ؟ * هرآنچه طالب آنى همان بدان خود را ز همت تو كه در جيست گوهرت پيداست * بدان كه جنس هميشه بسوى جنس رود كه زاغ طالب زاغ و هما رفيق هماست * كجا پذيرد فرعون پند موسى را كه ميل آن سوى كفرست و ميل اين به خداست